Translation of "confined" into Persian

محدود شده, بستری are the top translations of "confined" into Persian.

confined adjective verb grammar

Simple past tense and past participle of confine. [..]

+ Add

English-Persian dictionary

  • محدود شده

    adjective

    You don't see it all confined into that red circle.

    همهش رو محدود شده به دایرهی قرمز نمیبینین.

  • بستری

    For 11 months, he struggled with the disease, unable to work and often confined to bed.

    او اغلب در رختخواب بستری بود و قادر به کار کردن نبود.

  • Show algorithmically generated translations

Automatic translations of "confined" into Persian

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

Phrases similar to "confined" with translations into Persian

  • تجهيزات محصوركردن دام · تجهيزات مراقبت دام · تجهیزات دامپروری
  • (بیمارستان) بستری کردن · (شعر قدیم) رجوع شود به confinement · (معمولا جمع) مرز · (مهجور) زندان · (نادر) هم مرز بودن · بازداشتن · به دام افتادن · تنگ کردن · توقیف کردن · جای محصور · حبس · حبس کردن · حد · حصار · دارای محدوده ی مشترک بودن · زندانی کردن · محدود ساختن · محدود کردن · محدوده · منحصر کردن · نوشتن در دور · هم مرز بودن · همسایه بودن
  • حد · حدود · مرز · مرزمشترک
  • بستری (بودن) · بند · توقیف · حبس · زایمان · زحمت · زندان (بودن) · محدودشدگی · محدودیت · مشقت · منع · ندوب نادنز رد · وضع حمل
  • حبس رنگ
  • انفرادی · زندان انفرادی · زندان مجرد · سلول انفرادی
  • حد · حدود · مرز · مرزمشترک
  • (بیمارستان) بستری کردن · (شعر قدیم) رجوع شود به confinement · (معمولا جمع) مرز · (مهجور) زندان · (نادر) هم مرز بودن · بازداشتن · به دام افتادن · تنگ کردن · توقیف کردن · جای محصور · حبس · حبس کردن · حد · حصار · دارای محدوده ی مشترک بودن · زندانی کردن · محدود ساختن · محدود کردن · محدوده · منحصر کردن · نوشتن در دور · هم مرز بودن · همسایه بودن
Add

Translations of "confined" into Persian in sentences, translation memory