Translation of "dashed" into Persian
منقوط is the translation of "dashed" into Persian.
dashed
adjective
verb
grammar
Past participle of dash [..]
-
منقوط
adjective
-
Show algorithmically generated translations
Automatic translations of "dashed" into Persian
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
Phrases similar to "dashed" with translations into Persian
-
(آبگونه) پاشیدن · (اتومبیل) داشبرد · (با: away یا down) زدن · (باقلم یا قلم مو) ضربه ی سریع و شتاب آمیز 7 · (به مقدار کمی) آمیختن · (در اصل) انعام · (در غرب افریقا) · (صدای خوردن شیشه به سنگ یا پاشیده شدن آب وغیره) جرنگ · (ظاهر) پرجلوه · (علایم نقطه گذاری در چاپ و نگارش - این نشان : 44 که طول آن دو برابر هایفن است) خط تیره · (قدیمی - عامیانه) لعنت کردن · (محکم و به منظور شکستن) پرتاب کردن · (مسابقات دو) دوسرعت · (ناگهان و به سرعت) حرکت کردن 0 · آزرمگین کردن · از بین بردن · افکندن · انداختن · بریدگی · تند راه رفتن · جد و جهد · حرارت · حرکت (تند و ناگهان) · خجل کردن · خط تیره · خط ربط · خط فاصله · خوردن · داشبورد 6 · دلسرد کردن · دلشکسته کردن · دلگرمی 4 · دو تند 3 · دوزدن · دوزنی 2 · دویدن · ذره · رام کردن · رشوه · سرعت داشتن · شرمسار کردن · شرپ 1 · شوق و ذوق · فرو کردن · فش · قوه تشخیص · مغموم کردن · مقدار کم · نومید کردن · هراس کردن · پرنما · پرنمود 5 · کوفتن (بر)
-
(اتومبیل) چراغ داشبرد
-
ناامیدی · نومیدی · یاس
-
خط تیره · سهچهارمخط
-
(به ویژه انگلیس - روکار ساختمان) ریگدار · سنگریزه دار
-
با نشاط · خوش تیپ · شاداب · پر شوق و ذوق · پست · گیرا و پر جلوه
-
تمامخط · خط تیره کشیده
-
(آبگونه) پاشیدن · (اتومبیل) داشبرد · (با: away یا down) زدن · (باقلم یا قلم مو) ضربه ی سریع و شتاب آمیز 7 · (به مقدار کمی) آمیختن · (در اصل) انعام · (در غرب افریقا) · (صدای خوردن شیشه به سنگ یا پاشیده شدن آب وغیره) جرنگ · (ظاهر) پرجلوه · (علایم نقطه گذاری در چاپ و نگارش - این نشان : 44 که طول آن دو برابر هایفن است) خط تیره · (قدیمی - عامیانه) لعنت کردن · (محکم و به منظور شکستن) پرتاب کردن · (مسابقات دو) دوسرعت · (ناگهان و به سرعت) حرکت کردن 0 · آزرمگین کردن · از بین بردن · افکندن · انداختن · بریدگی · تند راه رفتن · جد و جهد · حرارت · حرکت (تند و ناگهان) · خجل کردن · خط تیره · خط ربط · خط فاصله · خوردن · داشبورد 6 · دلسرد کردن · دلشکسته کردن · دلگرمی 4 · دو تند 3 · دوزدن · دوزنی 2 · دویدن · ذره · رام کردن · رشوه · سرعت داشتن · شرمسار کردن · شرپ 1 · شوق و ذوق · فرو کردن · فش · قوه تشخیص · مغموم کردن · مقدار کم · نومید کردن · هراس کردن · پرنما · پرنمود 5 · کوفتن (بر)
Add example
Add