Translation of "flash" into Persian

فلاش, برق, صاعقه are the top translations of "flash" into Persian.

flash adjective verb noun grammar

To briefly illuminate a scene. [..]

+ Add

English-Persian dictionary

  • فلاش

    burst of light [..]

    Photos from the flash mob demonstration are already available on a Turkish site.

    عکسهای این فلاش موب توی ایت سایت ترکی موجود است.

  • برق

    noun

    burst of light

    I remember losing Baba in the swarm of families, flashing cameras, and blue gowns.

    یادم میآید بابا را در خیل خانوادهها، دوربینهایی که برق میزد و رداهای آبی گم کرده بودم.

  • صاعقه

    noun

    Ideas would come to him in flashes, wherever he might be, most often when he was out walking.

    اندیشهها همچون صاعقه در هر جا که بود بر کریستف فرود میآمد،

  • Less frequent translations

    • تکزنگ زدن
    • لحظه
    • برق زدن
    • فلش
    • خطور کردن
    • چشمک
    • درخشانی
    • ان
    • رُخش
    • درخشیدن
    • دم
    • آذرخش
    • درخشاندن
    • رخشیدن
    • فروزاندن
    • رخش
    • هیاهو
    • تظاهر
    • مشهور
    • (با چراغ یا مشعل یا آینه و غیره) مخابره کردن
    • (با: out) ناگهان حرف زدن (باخشم یا هیجان)
    • (به سرعت) گذشتن
    • (رادیو و غیره) خبررسانی کردن (به طور سریع)
    • (عامیانه - با: on) به یاد آمدن (به طور ناگهانی)
    • (عامیانه) عورت نمایی کردن
    • (مجازی) خشم و غیره نشان دادن
    • اندیشه ی زودگذر
    • تند راه رفتن
    • جولان دادن
    • خودنمایی کردن
    • رد شدن
    • روشن و خاموش کردن
    • زرق وبرقی
    • سرعت داشتن
    • سوسو زدن
    • شرمگاه نمایی کردن
    • ضربان قلب
    • فروزان شدن (به طور شدید و متناوب)
    • فهم ناگهانی
    • فکر به سر کسی افتادن
    • ناگهان پی بردن
    • پیام رسانی کردن
    • چشمک زدن
    • یک ان
    • یک دم
    • یک لحظه
  • Show algorithmically generated translations

Automatic translations of "flash" into Persian

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

Translations with alternative spelling

Flash proper

(computing, trademark) A popular multimedia platform, most often used for adding animation and interactivity to webpages. [..]

+ Add

English-Persian dictionary

  • فلش

    Superhero

    Barry, after tonight, everyone's gonna know that the Flash exists.

    بري ، بعد از امشب همه ميفهمن که فلش وجود داره.

Images with "flash"

Phrases similar to "flash" with translations into Persian

  • استوانه ی نورفشان
  • (سوختگی ناشی از مجاورت با موجی از هوای داغ به ویژه گرمای انفجار اتمی) گرما سوختگی
  • آب تاخت · تندسیل · تندلور · سیل برق آسا · سیل رخشی · سیل غافلگیر کننده · سیل ناگهانی
  • (مجازی) نقطه ی حساس · (کمترین درجه ی حرارت که در آن گاز یا جسم در اثر تماس با شعله محترق می شود) نقطه ی اشتعال · درخشش گاه · لحظه ی سرنوشت ساز · نقطه اشتعال
  • (در پوشاندن بام خانه و غیره صفحه ی باریک و درازی که در امتداد بین بام و دیوارقرار می دهند تا از درز کردن آب جلوگیری شود) درزگیر · عمل رخشاندن یا درخشان کردن (رجوع شود به flash) · چشمک زدن
  • درخش سبز
  • داستانک
  • مثل برق، چون برق، برق آسا
Add

Translations of "flash" into Persian in sentences, translation memory