Translation of "impression" into Persian
اثر, احساس, چاپ are the top translations of "impression" into Persian.
impression
noun
grammar
The indentation or depression made by the pressure of one object on or into another. [..]
-
اثر
nounStrickland made no particular impression on the people who came in contact with him in Tahiti.
استری کلند بر مردمی که در تاهیتی با او تماس گرفتندهیچ اثر به خصوصی نگذارده بود.
-
احساس
nounI had the impression that he was sure to visit it that day.
این احساس را داشتم که آن روز حتماً به کلاس خواهد آمد.
-
چاپ
noun
-
Less frequent translations
- برداشت
- تصور
- فکر
- گمان
- عقیده
- نقش
- اعتقاد
- باور
- تقلید
- نشان
- اعتماد
- نمایش
- ادا
- فشار
- اث
- تاiثیر
- درآیش
- هنایش
- معتقدات
- (دندان پزشکی) جای دندان روی موم یا گچ (که از آن قالب دندان مصنوعی یا روکش دندان را می سازند)
- اثر گذاری (از راه فشردن مهر یا شفتاهنگ و غیره) نقش اندازی
- اندیش گذاشت
- اندیش گرفت
- میزان بازدید
-
Show algorithmically generated translations
Automatic translations of "impression" into Persian
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
Translations with alternative spelling
Impression
Impression, Sunrise
-
دریافتی از طلوع آفتاب
Impression, Sunrise
Images with "impression"
Phrases similar to "impression" with translations into Persian
-
هزینه برای هزار بار نمایش.
-
دفعات نمایش (تعداد دفعات نمایش عبارت مورد جستجو در گوگل)
-
حس
-
بطور موثر · بطورگیرنده · چنانکه احساسات رابرانگیزاندمورد...قراردهد
-
تاثر پذیری · حساسیت
-
(اثری که با فشردن چیزی مثل مهر بر چیز دیگری گذاشته شود) نقش · (با: on یا upon) در خاطره ثبت کردن · (برای کارهای عام المنفعه) مصادره یا ضبط کردن (پول یا ملک وغیره) · (برق - به مدار یا اسباب الکتریکی و غیره) برق دادن · (شخص یا چیز بر شخص دیگر) تاiثیر فکری یا روحی · (فکرا یا روحا و غیره) تحت تاiثیر قرار دادن · اثر · اثر گذاشتن · اثرگذاری · اندیش گذاری کردن · اندیش گذاشت · اندیش گیری کردن · باسمه زدن (رجوع شود به imprint) · باسمه زنی · برداشت گذاشتن · به خاطر سپردن · به خدمت اجباری بردن (به ویژه خدمت در نیروی دریایی) · جای مهر · حرارت · در مغز (کسی) جایگزین کردن · رجوع شود به impressment · زدن · سخره · طبع · فشردن · مصادره · منقوش کردن · مهر کردن (فلز و غیره با پرس یا منگنه و غیره) · مهرزنی · نشان گذاردن · نشان گذاری · نقش انداختن · نقش اندازی · نقش گذاری کردن · هناییدن
-
اثر · اثرگذاری · بردن به خدمت اجباری (به ویژه در نیروی دریایی) · حرارت · سخره · ضبط پول یا اموال (برای مصارف همگانی) · طبع · مصادره
-
رجوع شود به impressionable
Add example
Add