Translation of "impressive" into Persian
موثر, چشمگیر, شکوهمند are the top translations of "impressive" into Persian.
Making, or tending to make, an impression; having power to impress; adapted to excite attention and feeling, to touch the sensibilities, or affect the conscience; as, an impressive discourse; an impressive scene. [..]
-
موثر
Garland's architectural efforts about the town became impressive.
کوششهای معماری گارلند در مورد دفاع از شهر بسیار موثر بود.
-
چشمگیر
After the country reported very impressive statistics on telephones,
بعد ازاین گزارش آماری بسیار چشمگیر تلفن، این کشور فروپاشید.
-
شکوهمند
when the Riddle House had still been well kept and impressive
در روزگاری که خانه ری دل هنوز با عظمت و با شکوهمند بود
-
Less frequent translations
- (آنچه که فکر یا احساسات را سخت تحت تاiثیر قرار دهد) برداشت گذار
- اندیش گذار
- تحسین انگیز
- ستایش انگیز
- شگفت انگیز
-
Show algorithmically generated translations
Automatic translations of "impressive" into Persian
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
Translations with alternative spelling
"Impressive" in English - Persian dictionary
Currently, we have no translations for Impressive in the dictionary, maybe you can add one? Make sure to check automatic translation, translation memory or indirect translations.
Phrases similar to "impressive" with translations into Persian
-
هزینه برای هزار بار نمایش.
-
دفعات نمایش (تعداد دفعات نمایش عبارت مورد جستجو در گوگل)
-
دریافتی از طلوع آفتاب
-
حس
-
بطور موثر · بطورگیرنده · چنانکه احساسات رابرانگیزاندمورد...قراردهد
-
تاثر پذیری · حساسیت
-
(اثری که با فشردن چیزی مثل مهر بر چیز دیگری گذاشته شود) نقش · (با: on یا upon) در خاطره ثبت کردن · (برای کارهای عام المنفعه) مصادره یا ضبط کردن (پول یا ملک وغیره) · (برق - به مدار یا اسباب الکتریکی و غیره) برق دادن · (شخص یا چیز بر شخص دیگر) تاiثیر فکری یا روحی · (فکرا یا روحا و غیره) تحت تاiثیر قرار دادن · اثر · اثر گذاشتن · اثرگذاری · اندیش گذاری کردن · اندیش گذاشت · اندیش گیری کردن · باسمه زدن (رجوع شود به imprint) · باسمه زنی · برداشت گذاشتن · به خاطر سپردن · به خدمت اجباری بردن (به ویژه خدمت در نیروی دریایی) · جای مهر · حرارت · در مغز (کسی) جایگزین کردن · رجوع شود به impressment · زدن · سخره · طبع · فشردن · مصادره · منقوش کردن · مهر کردن (فلز و غیره با پرس یا منگنه و غیره) · مهرزنی · نشان گذاردن · نشان گذاری · نقش انداختن · نقش اندازی · نقش گذاری کردن · هناییدن
-
اثر · اثرگذاری · بردن به خدمت اجباری (به ویژه در نیروی دریایی) · حرارت · سخره · ضبط پول یا اموال (برای مصارف همگانی) · طبع · مصادره