Translation of "live" into Persian

زیستن, زندگی کردن, زنده are the top translations of "live" into Persian.

live adjective verb adverb grammar

(intransitive) To be alive; to have life. [..]

+ Add

English-Persian dictionary

  • زیستن

    verb

    be alive

    For me to live is to love you.

    برای من زیستن یعنی تو را دوست داشتن.

  • زندگی کردن

    verb

    To have permanent residence. [..]

    They want, more than anything else, to live in peace.

    آنها، بیشتر از هر چیز دیگری، زندگی کردن در صلح را می خواهند.

  • زنده

    adjective

    I'll never forget him as long as I live.

    تا زمانی که زنده ام او را فراموش نخواهم کرد.

  • Less frequent translations

    • زنده بودن
    • سکونت کردن
    • بودن
    • سرزنده
    • فعال
    • گیرا
    • جالب
    • داغ
    • به سر بردن، سر بردن، گذران کردن، عمر گذردن،زندگانی بسر کردن عمر سپری کردن . عمر گذراندن ( گذرانیدن ) . ( مصدر ) صرف عمر کردن زندگانی بسر بردن .
    • سوزان
    • پویا
    • zendegi
    • باقیماندن
    • ترکیدنی
    • جهشمند
    • هجاک
    • پرانرژی
    • کنشور
    • پراشتیاق
    • فنری
    • رزمی
    • خنک
    • گرم
    • (آتش و غیره) افروخته
    • (رادیو و تلویزیون و غیره) برنامه ی زنده 4
    • (سنگ و مواد کانی) استخراج نشده
    • (سیم و غیره) برق دار
    • (مواد منفجره) هنوز منفجر نشده (ولی آماده ی آن)
    • (موضوع و داستان و خبر و غیره) حاد
    • (مکانیک) گردانگر
    • (هنوز) نسوخته
    • (هوا) تازه
    • (ورزش) درحین بازی
    • (چاپ) صفحه بندی شده
    • (چوب کبریت) آماده ی آتش زدن
    • zende budan
    • آماده ی چاپ 6
    • ارتزاق کردن
    • با روح
    • با پیروی از چیزی زیستن
    • به حالت طبیعی
    • به درازا کشیدن
    • به سر بردن
    • تغذیه کردن با
    • جان به در بردن
    • جهمند 2
    • خوب زیستن
    • خوش بودن
    • دارای خاصیت جهش (مانند توپ و لاستیک)
    • در خاطره ها ماندن
    • درحال سوختن
    • درخشان و گیرا
    • دوام آوردن
    • دوام داشتن
    • دوام کردن
    • زنده (در برابر: مرده dead)
    • زنده ماندن
    • زندگی خود را (به طرز خاص) گذراندن
    • زندگی کردن (به کمک چیزی)
    • زیست کردن
    • زیستن در
    • ساکن بودن در
    • ساکن شدن
    • طبق چیزی زندگی کردن
    • طول کشیدن
    • عمر کردن
    • ماوا داشتن در
    • مسکون کردن
    • مشغول بازی
    • منزل داشتن
    • منزل کردن
    • موجود بودن
    • نابرهیخته 1
    • نیرو رسان 5
    • وابسته به زنده بودن و زندگان
    • وجود داشتن
    • پاک 3
    • گیرنده 0
  • Show algorithmically generated translations

Automatic translations of "live" into Persian

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

Translations with alternative spelling

Live
+ Add

"Live" in English - Persian dictionary

Currently, we have no translations for Live in the dictionary, maybe you can add one? Make sure to check automatic translation, translation memory or indirect translations.

Phrases similar to "live" with translations into Persian

Add

Translations of "live" into Persian in sentences, translation memory