Translation of "spot" into Persian

نقطه, محل, لکه are the top translations of "spot" into Persian.

spot adjective verb noun grammar

(sports) An official determination of placement. [..]

+ Add

English-Persian dictionary

  • نقطه

    noun

    He would find your weak spot and he would poke at it.

    نقطه ضعف ها رو پیدا میکرد و بعد بهشون فشار می آورد.

  • محل

    noun

    Behind the priest and a chanter stood the notabilities on a spot reserved for them.

    پشت سر کشیش و شمایل در محل همواری افسران عالی رتبه ایستاده بودند.

  • لکه

    noun

    Okay, so you can see here the spot.

    بسیار خوب، شما می توانید این لکه را اینجا ببینید.

  • Less frequent translations

    • لک
    • لحظه
    • عیب
    • جا
    • خال
    • موضع
    • جوش
    • داغ
    • نورافکن
    • پروانه
    • مقام
    • قدری
    • آماده
    • کارت
    • ننگ
    • گله
    • تبخال
    • خجک
    • چکی
    • پیسه
    • مالیدن
    • رگه
    • خدشه
    • سرسری
    • نقص
    • کار
    • (آماج یا محل دشمن و غیره) معلوم کردن
    • (آمریکا - خودمانی) اسکناس 3
    • (آمریکا - خودمانی) رجوع شود به nightclub 4
    • (انگلیس - عامیانه) کمی
    • (بازی یا مسابقه و غیره) فرجه دادن
    • (تاس تخته نرد یا ورق بازی و غیره) خال
    • (جانورشناسی) خال ماهی (Leiostomus xanthurus - بومی غرب اقیانوس اطلس)
    • (خشک شویی و غیره) لکه گیری کردن
    • (در محل بخصوص) قرار دادن
    • (رادیو یا تلویزیون و غیره) در وسط برنامه
    • (زمان گذشته) خال دار
    • (عامیانه) شغل
    • (کسی را پس از جستجو) دیدن
    • آماج یابی کردن 3
    • آوانس دادن 1
    • آگهی کوتاه
    • ابلق 7
    • اجازه نامه
    • اعلان کوچک 1
    • الله بختی
    • انتخاب کردن
    • بی نقشه
    • تجسس کردن (رجوع شود به spotter)
    • تعیین کردن
    • تنظیم تیر کردن
    • تک و توک
    • جاسوس بودن
    • جایگزین کردن
    • جدا کردن
    • جسته و گریخته 5
    • حاضر (برای تحویل و غیره)
    • خال دار شدن
    • خال مخالی
    • خط اتحاد
    • خط و خال
    • خط و خال دار
    • خوابگاه کشتی
    • دانه 2
    • در محل
    • درجا 8
    • دیده بانی کردن
    • دیده وری کردن
    • رجوع شود به spotlight
    • رجوع شود به sunspot
    • زدودن 8
    • سایه روشن
    • شناختن 9
    • لک افتادن 2
    • لک انداختن
    • لک دار کردن 5
    • لکه کوچک
    • مسافت یابی کردن 0
    • مستقر کردن 7
    • معیوب کردن 6
    • میان برنامه
    • میان برنامه ای 6
    • ناقص کردن
    • نقد 4
    • نقطه دار شدن
    • هدفگیری کردن
    • ورق بازی
    • پست اداری 0
    • چراغ نورافکن
    • چرکین کردن
    • یادداشت مختصر
    • یک ذره
  • Show algorithmically generated translations

Automatic translations of "spot" into Persian

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

Translations with alternative spelling

Spot proper

A popular given name for a dog. [..]

+ Add

"Spot" in English - Persian dictionary

Currently, we have no translations for Spot in the dictionary, maybe you can add one? Make sure to check automatic translation, translation memory or indirect translations.

Images with "spot"

Phrases similar to "spot" with translations into Persian

Add

Translations of "spot" into Persian in sentences, translation memory