Translation of "Load" into Persian

بار, محموله, بار are the top translations of "Load" into Persian.

Load
+ Add

English-Persian dictionary

  • بار

    noun verb

    When his drums began to beat, the camels were loaded hurriedly.

    هنگام یکه طبلها به صدا درآمد، با عجله شترها را بار کردند.

  • Show algorithmically generated translations

Automatic translations of "Load" into Persian

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

Translations with alternative spelling

load verb noun grammar

A burden; a weight to be carried. [..]

+ Add

English-Persian dictionary

  • محموله

    I brought loads of stuff, a computer, printer, phones.

    يه محموله خرت و پرت ، يه رايانه ، چاپگر و تلفن آوردم.

  • بار

    noun

    When his drums began to beat, the camels were loaded hurriedly.

    هنگام یکه طبلها به صدا درآمد، با عجله شترها را بار کردند.

  • بارگیری

    noun

    The maximum amount of activity that can be performed by a resource in a time period.

    The loading started at seven, and the sun was already well up.

    بارگیری در ساعت هفت صبح آغاز گردید و خورشیدکاملا بالا آمده بود.

  • Less frequent translations

    • بار زدن
    • بارگیری کردن
    • حمل
    • سربار
    • خشاب
    • دردسر
    • دلهره
    • خروارها
    • گنجایش
    • گنجایی
    • بازدهی
    • کلاهک
    • ظرفیت
    • گرو
    • گرفتاری
    • (اتوبوس و هواپیما) مسافر (و بار) سوار کردن
    • (برق : میزان نیرو یا کار تولید شده توسط زادگر یا موتور) قدرت
    • (بیس بال) در تمام بیس ها دونده داشتن 7
    • (تفنگ و غیره) پرکردن یا شدن
    • (جنگ افزار آتشین) خرج
    • (داد و ستد سهام و غیره) کمیسیون اولیه
    • (در دوربین) فیلم گذاشتن 3
    • (صورت حساب یا فهرست هزینه و غیره) زیادی حساب کردن
    • (معمولا جمع - عامیانه) یک عالمه
    • (مهندسی ساختمان) باری که ساختمان تحمل می کند یا فشار وارده بر آن
    • (مکانیک : میزان کار انجام شده توسط موتور) کاردهی 1
    • (پرسش را طوری تنظیم کردن که طرف ناچار به دادن پاسخ مورد دلخواه پرسنده باشد) سوال گیرانداز کردن 6
    • (کامپیوتر) بار کردن آگهداد (در حافظه ی کامپیوتر) 8
    • بار (هرچیز)
    • بار کردن
    • بار کردن یا گرفتن
    • بار کشتی
    • به قدر یک ...
    • تا دلت بخواهد
    • تحمیل کردن
    • جریان در مدار
    • خرج گذاری کردن
    • داخل کردن 5
    • دردسر دادن
    • رقیق کردن
    • سربار کردن یا شدن
    • سرشار کردن
    • سنگ طلا
    • فشنگ گذاری کردن
    • قالب کردن 4
    • محموله دریایی
    • مسافر زدن
    • مقدار بار
    • مملو کردن 2
    • میزان کار محوله
    • ناخالصی وارد چیزی کردن (مثلا توی شیر آب کردن)
    • پست کردن
    • چیزی زدن توی (چیز دیگر)
    • کارمزد آغازین 0
    • کوله بار
    • گران بار کردن
    • یک بار

Images with "Load"

Phrases similar to "Load" with translations into Persian

  • (خودمانی) مست (رجوع شود به چم های دیگر: load) · (خودمانی) پولدار · (سلاح) پر · بار دار · بارگیری شده · جادو شده · حامل · دارای بار · سنگین · سنگین بار · فراوان · مبهوت · مسحور · مسموم شده · مملو · هوسباز · پر
  • (برق : نسبت بار میانگین به بار بیشینه) سازه ی بار
  • بار الکتریکی (مقاومت)
  • ششش
  • کار بیش از توان
  • یک بار کشتی
  • فراوان
  • (بیمه نامه) اضافه هزینه · (داد و ستد سهام) میسیون اولیه · بار · بار کشتی · بارگيري · بارگیری · تخليه بار · جابجايي کپهای · جابجایی · حمل · رجوع شود به wing loading · عمل بار کردن · محموله · محموله دریایی · وسیله ی بار کردن یا بارگیری · کارمزدآغازین
Add

Translations of "Load" into Persian in sentences, translation memory