Translation of "agreed" into Persian
مقرر, مورد توافق, مورد قبول are the top translations of "agreed" into Persian.
agreed
adjective
interjection
verb
grammar
Simple past tense and past participle of agree. [..]
-
مقرر
when the moment they had agreed upon arrived, they made their entrance into the city
چون وقت مقرر فرا رسید داخل شهر شدند
-
مورد توافق
I think we can all agree on that, right?
فکر کنم هممون در این مورد توافق داشته باشیم ، درسته ؟
-
مورد قبول
-
موعود
Before they parted, however, it was agreed that the projected walk should be taken as soon as possible;
قبل از خداحافظی هم قرار گذاشتند هرچه زودتر به آن پیادهروی موعود بروند.
-
Show algorithmically generated translations
Automatic translations of "agreed" into Persian
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
Phrases similar to "agreed" with translations into Persian
-
(دستور زبان) از نظر صرفی با هم خواندن یا جور بودن · با هم تطبیق کردن · با هم وفق دادن · توافق کردن · جور کردن · جورکردن · دست انداختن · راضی شدن · رضایت دادن · ساختن به · ساز آمدن · سازش کردن · سازوار کردن یا بودن · سازگار بودن · طنز گفتن · قبول کردن · موافق بودن · موافقت كردن · موافقت کردن · هم داستان شدن · هم رای بودن · وفق دادن · یکدل بودن یا شدن
-
قیمت مورد توافق، قیمت مقطوع
-
نداد عالطا هب تقفاوم
-
پذیرفتن
-
بنا را بر این گذاشتند
-
(دستور زبان) از نظر صرفی با هم خواندن یا جور بودن · با هم تطبیق کردن · با هم وفق دادن · توافق کردن · جور کردن · جورکردن · دست انداختن · راضی شدن · رضایت دادن · ساختن به · ساز آمدن · سازش کردن · سازوار کردن یا بودن · سازگار بودن · طنز گفتن · قبول کردن · موافق بودن · موافقت كردن · موافقت کردن · هم داستان شدن · هم رای بودن · وفق دادن · یکدل بودن یا شدن
-
(دستور زبان) از نظر صرفی با هم خواندن یا جور بودن · با هم تطبیق کردن · با هم وفق دادن · توافق کردن · جور کردن · جورکردن · دست انداختن · راضی شدن · رضایت دادن · ساختن به · ساز آمدن · سازش کردن · سازوار کردن یا بودن · سازگار بودن · طنز گفتن · قبول کردن · موافق بودن · موافقت كردن · موافقت کردن · هم داستان شدن · هم رای بودن · وفق دادن · یکدل بودن یا شدن
-
(دستور زبان) از نظر صرفی با هم خواندن یا جور بودن · با هم تطبیق کردن · با هم وفق دادن · توافق کردن · جور کردن · جورکردن · دست انداختن · راضی شدن · رضایت دادن · ساختن به · ساز آمدن · سازش کردن · سازوار کردن یا بودن · سازگار بودن · طنز گفتن · قبول کردن · موافق بودن · موافقت كردن · موافقت کردن · هم داستان شدن · هم رای بودن · وفق دادن · یکدل بودن یا شدن
Add example
Add