Translation of "hardness" into Persian
سختی, سفتی, سختي are the top translations of "hardness" into Persian.
hardness
noun
grammar
The quality of being hard. [..]
-
سختی
nounmeasure of how resistant solid matter is to various kinds of permanent shape change when a force is applied
I had a hard time trying to talk him out of taking the trip.
به سختی تونستم متقاعدش کنم که این سفر رو نره
-
سفتی
nounThat night they ate nothing but pan biscuits, cold and hard, held over from breakfast.
شب جز خرده نانهای سرد و سفتی که از ظهر مانده بود چیزی نخوردند
-
سختي
You need not work so hard in order to pass the examination.
نیازی نیست که برای قبولی در امتحان اینقدر سخت کار کنی.
-
Less frequent translations
- خراشندگی
- خراشگری
- ثبات
- (میزان خراشندگی یا خراش پذیری برخی مواد) خراش پذیری
- دقت زیاد
- سنگدلی (رجوع شود به hard)
-
Show algorithmically generated translations
Automatic translations of "hardness" into Persian
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
Phrases similar to "hardness" with translations into Persian
-
(آب) گچ دار · (آواشناسی - زبان شناسی) سخت (مانند صدای کاف در واژه ی can یا صدای ((گاف)) در واژه ی gun) · (ارتش) مستحکم · (ارز) مرغوب · (انجام شده با شدت و نیرو) نیرومند · (بازرگانی و بانکداری) قابل تبدیل به طلا و نقره · (به ویژه در نشان دادن جهت) تند و تا آخرین درجه · (حروف آواک) بیواک (مانندs در واژه ی sin) 0 · (شیمی - زیست بوم شناسی - در مورد حشره کش ها و زداینده ها) نافروپاش (آنچه که به آسانی در آب یا خاک از بین نمی رود وخطر آن مدت ها باقی می ماند) 2 · (عکس و فیلم و غیره) تضادمند 9 · (قیمت ها و غیره) بالا و ثابت 8 · (مشروب) الکلی · (معمولا با: by) نزدیک · (معمولا در آمیزه های هایفن دار) به سختی · (مواد مخدر و غیره) قوی · (هوا یا فصل) بسیار سرد · (پنبه یا پارچه و غیره) زبر · (پول) فلزی (نه کاغذی) · (کشاورزی) دارای گلوتن (gluten) زیاد 1 · seft · آهکی · ارندان ناپذیر · استوان · الکل دار · انعطاف ناپذیر · انکارناپذیر · ایرادی · با دوام · با زور · با شدت · با کوشش · به صورت پول (نه سند یا سفته و غیره)6 · بی رحم · بی صدا · بی مروت · بی گذشت · توفانی 1 · جانانه · حسابگر · خالص 5 · خسته کننده · خشن · خمش ناپذیر · خوش اندام · دشمنانه · دشوار · رادیکال · زرنگ · زمخت · زمخت 2 · ستبر و قوی · ستهم · سخت · سخت 3 · سختکوش 4 · سختگیر · سختگیرانه · سفت · سنگ سان · سنگدل · سنگربندی شده 3 · سکه (نه اسکناس) · شاق · شدید · صعب · صلب · طاقت فرسا · عالی · عبوس 0 · عضلانی · عمیقا · قاطع · قرص · قوی · مجاور 6 · محکم · محکم و قابل اطمینان 7 · مرد رند · مسکوک · مشکل · مقاوم · نقد (در برابر نسیه یا اعتباری) · پاخور 4 · پایدار · پرتکاپو · پرزور · کاری · کاملا 5
-
سفت شده (ریسمان ماهیگیری)
-
ابزار سخت
Add example
Add