Translation of "observe" into Persian
گفتن, مشاهده کردن, ملاحظه کردن are the top translations of "observe" into Persian.
observe
verb
grammar
(transitive) To notice or view, especially carefully or with attention to detail. [..]
-
گفتن
verbas some fees were to be settled, and some formalities observed, before he could be actually released.
تا بعضی خوردهحسابهایی که باید قبل از ترک گفتن محبس پاک میکرد تصفیه کند و بعضی تشریفات را انجام دهد.
-
مشاهده کردن
verbOn the following day he observed that there was no fire on the hearth.
روز بعد مشاهده کرد که آتش در بخاری نیست.
-
ملاحظه کردن
verbHe observed that society unpardoningly excludes two classes of men
ملاحظه کرد که هیئت اجتماع با رفتاری مقاومتناپذیر، دو طبقه از مردم را خارج از خود نگاه میدارد،
-
Less frequent translations
- نگریدن
- پژوهیدن
- (قانون یا وظیفه یا سنت و غیره) رعایت کردن
- (پس از پژوهش) به نتیجه رسیدن
- اجرا کردن
- احترام گذاشتن به
- اظهار کردن
- بر نگری کردن
- برگزار کردن
- بزرگ داشتن
- بزرگداشت کردن
- تحت توجه قرار دادن
- جشن گرفتن
- ذکر کردن
- متوجه شدن
- محترم داشتن
- مراعات کردن
- مورد مداقه قرار دادن
- مورد مطالعه ی علمی قرار دادن
- نتیجه گیری کردن
- پی بردن
- پیروی کردن
- کشف کردن
-
Show algorithmically generated translations
Automatic translations of "observe" into Persian
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
Images with "observe"
Phrases similar to "observe" with translations into Persian
-
آبزرور
-
مطالعه مشاهدهای
-
(به ویژه در پژوهش های علمی) مشاهده و یادداشت · (تحت) بررسی · (تحت) نظر · (در اصل) رعایت (قانون یا سنت و غیره) · (نجوم) رصد · اظهار · اظهار نظر · برنگری · توجه (پزشکی) · دید · دیدش · دیده بانی · دیده شدن · مراقبت · مشاهده · ملاحظه · نظر · نگرش · گفته
-
(راه آهن - واگن دارای تاق شیشه ای و پنجره های بزرگ برای تماشای مناظر راه) واگن منظره نما · واگن چشم اندازی
-
مطالعه مشاهداتی
-
(قدیمی) احترام · (کلیسای کاتولیک) مقررات گروه مذهبی یا صومعه · برگزاری · بزرگداری · تشریفات · تشریفاتی · تکریم · دیدگری · رسم (رسوم یا مراسم) · رعایت · مراسم · مربوط به جشن · مشاهده · پاس · پیروی (از)
-
حرمت · رعایت
-
بایستنی · برگزار کردنی · درخور ملاحظه · دیدنی · رویت پذیر · قابل توجه · قابل رعایت · لازم الرعایه · محسوس · مرسوم · مشاهده پذیر · مشهود · پایش پذیر · چشم گیر
Add example
Add