Translation of "serving" into Persian

کمک, وعده, زاوری are the top translations of "serving" into Persian.

serving adjective noun verb grammar

(uncountable) The action of the verb to serve . [..]

+ Add

English-Persian dictionary

  • کمک

    noun

    But if it serves you to think yourself unloved, nothing I say will change that.

    اما اگه بهتون کمک ميکنه تا فکر کنيد کسي دوستتون نداره ، پس من نميتونم تغييرش بدم.

  • وعده

    noun

    The term for which Edmond had engaged to serve on board The Young Amelia having expired Dantes took leave of the captain

    از طرفی همچون وعده دانتس در اجیری منقضی شده بود رفت از ناخدا مرخصی گرفت

  • زاوری

  • Less frequent translations

    • حصه
    • (خوراک) پرس
    • خدمت (کردن)
    • وابسته به خوراک دادن
    • وابسته به کشیدن خوراک
  • Show algorithmically generated translations

Automatic translations of "serving" into Persian

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

Phrases similar to "serving" with translations into Persian

  • (برای چیزی) خوب بودن 0 · (به جای چیزی) به کار رفتن · (به عنوان کشیش) سرپرستی کردن · (تنیس و والیبال و غیره) سرو · (جانور نر) جفت گیری کردن 6 · (خوراک) کشیدن · (در فروشگاه و غیره) کار کردن · (قدیمی) خواستگاری کردن · (ورقه ی احضار به دادگاه و غیره) تحویل دادن · (کشتیرانی - طناب را) بندپیچی کردن · ابلاغ کردن 4 · انجام وظیفه کردن · بس بودن · بسنده بودن · به درد خوردن · به کار خوردن · تیمار کردن · حضوربهم رساندن · حق کسی را دادن 1 · حمایت کردن از · خدمت · خدمت ارائه دادن · خدمت نظام کردن · خدمت کردن · خدمتکاری کردن · خدمتگزاری کردن · دادن · دادن و رسید گرفتن · در زندان گذراندن · دستگیری کردن · دستیاری کردن · روبراه ساختن · زاوری کردن · زندانی بودن · زیر پوشش گرفتن · سرو زدن 5 · سرو کردن · سرویس · سرویس دادن 2 · سزا دادن · شرکت جستن · ضربه ی آغاز · ملحق شدن · مورد (رفتار خوب یا بد و غیره) قرار گرفتن 3 · نخ پیچ کردن · نوکری کردن · پاداش دادن · پایمردی کردن · پیشخدمتی کردن · پیوستن به · چاکری کردن · کار کردن · کافی بودن · کشیشی کردن · کفایت کردن
  • خادم · خدمت · نوکر
  • آنها ممکن است اعضای هیئت مدیره ی مشترک داشته باشند
  • خودخواه · خودپرست · نوکر منافع خود
  • خدمت کردن
  • ارائه کردن · تقدیم کردن · عرضه کردن · فراهم کردن
  • مقدار راھنمای خوراک
  • کفایت کردن، برآوردن حاجت کسی به کسی یا چیزی
Add

Translations of "serving" into Persian in sentences, translation memory