Translation of "shining" into Persian
درخشنده, تابان, درخشان are the top translations of "shining" into Persian.
shining
adjective
noun
verb
grammar
Emitting light. [..]
-
درخشنده
adjectiveBlack is mud, white is rock, shining is water.
سياه لجنه ، سفيد سخره است ، درخشنده آبه.
-
تابان
adjectiveIn the meat on the platter he saw the shining sun ,
در گوشتی که روی سینی بود خورشید تابان را میدید ،
-
درخشان
adjectiveThe only sign that a fat man lurked inside him was his shining, happy cheeks.
تنها نشانة این که مرد چاقی در درون او کمین کرده گونههای درخشان و شادمانش بودند.
-
Less frequent translations
- فروزنده
- (مجازی) برجسته
- براق
- رخشان
- رخشنده
- صاف
- فروزان
- پر زرق وبرق
- چشمگیر
-
Show algorithmically generated translations
Automatic translations of "shining" into Persian
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
Translations with alternative spelling
Shining
+
Add translation
Add
"Shining" in English - Persian dictionary
Currently, we have no translations for Shining in the dictionary, maybe you can add one? Make sure to check automatic translation, translation memory or indirect translations.
Phrases similar to "shining" with translations into Persian
-
(ذوق انسان و غیره) گل کردن · (قدیمی - عامیانه - معمولا جمع) شوخی بدنی · (مخفف) shoeshine · (نور) تاباندن · (کفش و غیره) واکس زدن و براق کردن · آشکار شدن · آفتاب 1 · افکندن · انداختن · براق شدن · براقی · برجسته بودن · برق · برق زدن · تابش · تابيدن · تابیدن · تجلی کردن · تجمل · جلا · جلا انداختن · جلال · جلوه 0 · جلوه کردن · درخشش · درخشندگی · درخشیدن · رخش · رخشش · رخشیدن · سوسو زدن · شید · صاف شدن · فروزش · فروزیدن · فروغ · مسخره بازی · نمود · نمود کردن · نمودار شدن · نور · نورافشانی کردن · هوای آفتابی · هوای صاف · پرتو · پرنگ · گول · گیرایی
-
درخشش
-
سندرا شاین
-
تابيدن بر
-
(ذوق انسان و غیره) گل کردن · (قدیمی - عامیانه - معمولا جمع) شوخی بدنی · (مخفف) shoeshine · (نور) تاباندن · (کفش و غیره) واکس زدن و براق کردن · آشکار شدن · آفتاب 1 · افکندن · انداختن · براق شدن · براقی · برجسته بودن · برق · برق زدن · تابش · تابيدن · تابیدن · تجلی کردن · تجمل · جلا · جلا انداختن · جلال · جلوه 0 · جلوه کردن · درخشش · درخشندگی · درخشیدن · رخش · رخشش · رخشیدن · سوسو زدن · شید · صاف شدن · فروزش · فروزیدن · فروغ · مسخره بازی · نمود · نمود کردن · نمودار شدن · نور · نورافشانی کردن · هوای آفتابی · هوای صاف · پرتو · پرنگ · گول · گیرایی
Add example
Add